در روزهای سربازی روابط بسیاردوستانه ای با افسران کادر اداره خودمون داشتم . هروز صبح ، صبحانه با نون بربری به راه بود و هفت ، هشت نفری میافتادیم روی 25-30 تا تخم مرغ زبون بسته و تا جا داشتیم میخوردیم ، یساط صبحانه یک ساعتی طول میکشید (Menu : پنیر+گوجه و خیار — کره +عسل — کره + خامه — حلیم — سالاد اولویه — املت — نیمرو — شیرکاکائو + کیک). از اون جایی که من تنها سرباز وظیفه اون قسمت بودم و با توجه به درسی که خوانده بودم احترام خاصی برای من قائل بودن (الان کلی خودم رو تحویل گرفتم) چون در قسمتی بودم که کاملاً یک قسمت تخصصی بود و اونها نیز همه دانشگاه رفته بودند . (البته شاید این پست برای خانم ها کمی نا مفهوم باشه که البته شرمنده من مقصر نیستم) تقریباً روزی 1 -2 ساعت میخوابیدم ، یه کم Chicken بازی میکردم ، روزنامه میخوندم ، بحث سیاسی به فرموده ممنوع بود !! نماز+آمار ، ناهار بعد اگه در آمار بودم Go Home و فردا یه روز جدید بود.
پ ن : همیشه برای جوانانی که دور از خانواده و مخصوصاً در مرزها خدمت میکنن آرزوی سلامت میکنم.
سلام ، امروز خودم رو از پیله ای که دور خودم پیچیده بودم خلاص کردم . واقعاً باید این حرکت من رو در تاریخ بشریت ثبت کنند . عجب حس خوبیه ، اینکه میفهمی میتونی بعضی کارها رو انجام بدی . لطفاً این جمله رو هیچ وقت فراموش نکنید (( اگر بخواهم حتماً میتوانم ))
بعد از حدوداً یک ساعت که همه بچه ها بازدید شدن و به داخل پادگان وارد شدند ، دوباره همه رو به خط کردنو به سوی جای نا معلومی که بعداً فهمیدیم نماز خانه است ما رو هدایت کردن.عجب راه طول و درازی بود البته بعداً که با محیط آشنا شدیم فهمیدیم اینقدرها هم طولانی نبود.نماز خانه پر از سرباز آش خور بود ، بعضی ها خوشحال ولی اکثراً گرفته و ناراحت.وارد نماز خانه که شدیم رفتم و کنار یکی از شوفاژها نشستم ، پسر قد بلندی اومد و کنارم نشست ، اون شوفاژ باعث آشنایی من و حسین بود، یکی از دوتا دوستی که در سربازی با هم آشنا شدیم و هنوز هم با هم رفیقیم.حسین یه ساندویچ کوکو خونگی با خودش داشت که احیاناً دست پخت خانمش بود ( راستش رو بخواهید روم نشد ازش بپرسم ولی کلی خوشمزه بود و حال داد) ساندویچ رو با هم نصف کردیم و جا تون خالی کلی هم چسبید.اونجا با کیک و ساندیس به عنوان ناهار از ما پذیرایی کردن و ما رفتیم برا دریافت کیسه انفرادی (عجب خاطرات قشنگ و تکرار نشدنی)بعد از حدوداً 3 ساعت کیسه انفرادی رو گرفتیم و حدود ساعت 5-6 عصر رفتیم برا تقسیم شدن در آسایشگاه های مختلف.من و حسین با هم رفتیم یه آسایشگاه.موقع شام بود ، لباس رو کندیم و رفتیم برا شام ، بارون عجیبی میامد مثل اینکه آسمون هم میخواست حال ما رو بگیره.من و حسین رفتیم در صف طول و دراز شام که اتفاقاً زیر بارون هم بود.بعد از حدوداً نیم ساعت ایستادن برق رفت و تاریکی غیر قابل باوری همه جا رو فرا گرفت ، حال موقع قانون گریزی بود من دست حسین رو گرفتم و به طرز مرموزی رفتیم داخل سوله سلف ، وقتی برق اومد همه تعجب کردن که ما چطوری رفتیم جلو ولی حرفی نمی تونستن بزنن ، وقتی نوبت ما شد که دست رو برا یه لقمه نون حلال دراز کنیم ارشد گروهان که بیشتر شبیه افسران عراقی در فیلم های ایرانی بود سر رسید و نگذاشت که یه دونه سیب زمینی آب پز و نون گیرمون بیاد ، من که از فرط عصبانیت میخواستم بزنمش ولی حسین نگذاشت و ما رفتیم و اون شب رو سر گرسنه بر بالین گذاشتیم.اون ارشد احمق چون 2 روز قبل از ما اومده بود و ما رو نمیشناخت نظرش بر این بود که ما متعلق به گروهان تحت فرماندهی ایشون نیستیم.
تقریباً ساعت 12 رسیدیم به پادگان.از اتوبوس پیاده که شدم احساس دلتنگی عجیبی بهم دست داد.همه بچه ها رو هدایت کردن به سمت یه کوچه کوتاه کنار پادگان که راه ورودی سالن ملاقات هست.اونجا بود که گفتن 12 نفر جلو و بقیه پشت گردن تا عزیزان دژبان شما رو بازرسی کنن.(تعریف دژبان : موجودی ذکور،معمولاً هیکل دار،اکثراً زیر دیپلم و گاهی زبان نفهم که 2 هفته اول آموزشی همه ازشون حساب میبرن و اگه در این 2 هفته سوتی بدی مثلاً در حال استعمال انواع دخانیات مشاهده بشی ممکنه برات گرون تموم بشه) من سر ستون صف سوم شدم ، کلی توضیح دادن که سیگار ، انواع تیزی آلات وانواع وسایل الکترونیکی ممنوع هستن و باید تحویل داده بشن.منم که مثل ادم های معتاد میخواستم حتماً موبایلم رو ببرم داخل هیچ توجهی به حرفاشون نداشتم ، فقط فکرم به این بود که چه جوری روی یارو تاثیر بذارم که منو کامل نگرده.سرتون رو درد نیارم بالاخره نقشه من گرفت و به این صورت من داخل پادگان هم موبایل دار شدم و البته تا دو هفته اول به هیچ کس نگفتم که من موبایل دارم.بعد از بازرسی فرستادنمون داخل پادگان.در نمای اول یه سر بالایی رو دیدم و کلی فضای سبز ولی نمای پشت سر اصلاً جالب نبود ، نمای یه در بزرگ که من تا 2 ماه بدون اجازه حق خروج از اونجا رو نداشتم ، البته بعداً میگم که برای اون هم فکری کردم.
آموزشی برای من از ترمینال غرب شروع شد.جایی که روز تقسیم بهمون گفتن ساعت 8 صبح اونجا باشید تا برید برای آماده شدن جهت ایثار در راه وطن یا بهتر بگم از جایی شروع شد که فهمیدم کسی برای بدرقه من نمیاد و من باید در تنهایی برم.در تنهایی که در کثرت بدرقه کنندگان بقیه یچه ها خیلی وحشتناک بود.تنهایی اتوبان کرج و جاده چالوس.مرزن آباد شهری کوچک قبل از چالوس که فکر کنم تنها دلیل بودنش همون پادگان باشه.آب و هواش کامل با بقیه شمال فرق میکنه.روز رفتن حالم چندان خوب نبود.من سوار آخرین اتبوس شدم و روی آخرین صندلی هم نشستم.اصلاً اوضاع خوبی نداشتم.اتوبان کرج برام یادآور خاطرات بدی بود البته هنوزم هست و خواهد بود.جاده چالوسم با اون همه پیچ و خمش حال جسمانیم رو به هم ریخت خلاصه اولین لحظات خیلی بد بودن.بالاخره رسیدیم.یه خیابان باریک و دراز که اخرش یه راه داشت برا کلاردشت و رااه دیگه پادگان شهید ادیبی بود و البته مقصد ما همینجا بود.
سلام.قصد دارم مقداری درباره دوران آموزشی خدمت سربازیم در پادگان آموزشی شهید ادیبی مرزن آباد ناجا بنویسم.